موضوع :
مخاطب :
مناسبت :
نوع مطلب :
منبع : اینترنت
منبع کامل: خزائن / منبع : سایت صبح
یکی از رزمنده ها می‌گفت: «در یکی از عملیات‌ها، برادری مجروح شد و به حالت اغما فرو رفت و راننده‌ی آمبولانس که شهدای منطقه را جمع‌آوری می‌کرد، او را با بقیه‌ی شهدا داخل ماشین گذاشت و گاز آن را گرفت و رفت.» راننده در آن جنگ و گریز، تلاش می‌کرده که خودش را از تیررس دشمن دور کند، و از طرفی مرتب ویراژ می‌داده، تا توی چاله‌چوله‌های ناشی از انفجار نیفتد. که این بنده‌ی خدا بر اثر جابه‌جایی و فشار به هوش می‌آید و یک‌دفعه خودش را در جمع شهدا می‌یابد. اول تصور می‌کند ماشین حمل مجروحین است،‌ اما خوب که دقت می‌کند، می‌بیند نه، انگار همه‌ی برادران شهید شده‌اند و هراسان بلند شده، می‌نشیند وسط ماشین و با صدای بلند بنا می‌کند به داد و فریاد کردن که برادر! برادر! منو کجا می‌برید؟ من شهید نیستم، نگهدار می‌خوام پیاده بشم، منو اشتباهی سوار کردید…

راننده از توی آینه زیر چشمی نگاهی به او انداخته و با لحن داش‌مشتی اش می‌گوید: «تو هنوز بدنت گرمه، حالیت نیست، تو شهید شدی، دراز بکش،‌ دراز بکش، بگذار به کارمون برسیم. و او هم که قضیه را جدی گرفته، دوباره شروع به قسم و آیه می‌کند که من چیزیم نیست. خودت نگاه کن، ببین، و باز راننده می‌گوید: بعد معلوم می‌شود.

خودش وقتی برگشته بود، می‌گفت: «این عبارات را گریه می‌کردم و می‌گفتم. اصلاً حواسم نبود که بابا! حالا نهایتاً تا آخر هم بروی، تو را که زنده‌به‌گور نمی‌کنند. ولی راننده هم آن حرف‌ها را آن‌قدر جدی می‌گفت که باورم شده بود شهید شده‌ام.»
منبع:کتاب فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها) –  صفحه: ۱۰۹

برداشت :
یکی از رزمنده ها می‌گفت: «در یکی از عملیات‌ها، برادری مجروح شد و به حالت اغما فرو رفت…

فعلا قابلیت ارسال برداشت برای فیش ها از طرف کاربران عزیز فیش یار به صورت موقتی برداشته شده است.

شلمچه

در پگاه باران گذشتی. از خاکریزی شعله ور. با نگاه خیس به جستجوی آسمان. بر دامان شلمچه آسمان دو تکه شد نیمی ستاره نیمی آینه

مطالعه فیش منبر

شکوه فتح

ای شکوه رفته امشب بازگرد این نسیم مرده را درهم نورد از نسیم شادی باران بگو از شکست حصر آبادان بگو از شکستن از گسستن

مطالعه فیش منبر

شعله شهاب

ای نامتان بلندی بالای آفتاب پیغامتان به روشنی شعله شهاب بنیادتان به سبزی گلواژه بهار فریادتان به سرخی سیمان انقلاب ای کشتگان شورش نیرنگ و

مطالعه فیش منبر

شعری برای جنگ

می‌خواستم شعری برای جنگ بگویم دیدم نمی‌شود دیگر قلم زبان دلم نیست گفتم: باید زمین گذاشت قلمها را دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست باید

مطالعه فیش منبر

شعر شهادت

نگاهم تو را در نوردید، پر از شعر و آیینه بودی نمی‌دانم، انگار در خواب، برایم غزل می‌سرودی دوباره کبوتر، دوباره، نگاهی از آیینه لبریز

مطالعه فیش منبر