در تاریخ ۲/۳/۱۳۶۵ در منطقه عملیاتی والفجر (۲) عملیات برای آزاد سازی ارتفاع ۲۴۳۵ با هماهنگی سپاه و ارتش انجام شد. در همان ساعات اولیه به اهداف از پیش تعیین شده دست یافتیم و دشمن با دادن تلفات و ضایعات فراوان تار و مار شد. هدفی که قرار بود فتح شود، هم برای ما و هم برای عراقیها اهمیتی حیاتی و حساس داشت. خیلی دوست داشتم که این قله توسط نیروهای اسلام فتح شود. به همین جهت دستور دادم که گروهانهای پیاده تحت فرماندهی من با آرایش‎های لازم هدف مورد نظر را با هر تلاشی که هست فتح کنند. گروهان یکم که حرکت کرد از آنجا که من صبر و طاقت ماندن در محل را نداشتم، مایل بودم همراه بقیه سربازان بر سر هدف حاضر شده و در پیروزی آنان شریک باشم. به همین منظور بیسیم‌چی را صدا زدم و با سرعت خود را به اولین نفرات که در حال پیشروی بودند رساندم. با حضور من نیروها تحرک بیشتری پیدا کردند. در زیر رگبار بی‎امان دشمن، خود را به کانالی که قبلاً در آن جا مستقر بودیم رساندیم. وقتی وارد کانال شدیم، با کمال تعجب صحنه بسیار عجیبی در برابر ما ظاهر گشت. تمام کانال تبدیل به قتلگاه بعثیون گشته و سرتاسر مملو از جنازه بود. ما نیز برای رهایی از اصابت گلوله و ترکش، مجبور بودیم از روی جنازه‎ها عبور کنیم. به فرمانده گروهان گفتم که سربازان را هدایت کرده و پشت سر من حرکت کنند.

هم چنان به حرکت ادامه دادیم. تا بجایی رسیدیم که کانال به یک دوراهی تبدیل می‎گشت.

هم چنان که در حال پیشروی بودیم من یک لحظه به عقب برگشتم و دیدم که بی‎سیم چی نیست. بعداً فهمیدم که او از سمت چپ کانال جلو رفته است، در حالیکه ما از سمت راست رفته بودیم. به ناچار به راه خود ادامه دادیم.

دوباره که به عقب برگشتم دیدم یک سرباز بیرون کانال ایستاده و هاج و واج به چپ و راست نگاه می‎کند، اول به او دستور دادم که داخل کانال برود، ولی او اعتنایی نکرده و همچنان به چپ و راست نگاه می‎کرد. خوب دقت کردم دیدم گویی لباسش با سربازان ما فرق می‎کند! ناگهان متوجه شدم که او یک سرباز عراقی است سربازی در کنارم بود که نامش (بستان پیرا) بود. فریاد کشیدم: «بستان پیرا بزنش اون سرباز عراقیه اون سرباز دشمنه» خدا حفظش کند. بستان پیرا سربازی جسور و تیراندازی ماهر بود. با یک تیر پای آن سرباز را مورد اصابت قرار داد. و آن سرباز لنگان لنگان فرار کرد و خود را به فرمانده دسته‎اش که در بیست قدمی ما بود رساند. سرباز بستان پیران با تعقیب او، هر دو نفر آنان را به هلاکت رسانید. و دوباره به ما ملحق شد.

به راه خود ادامه دادیم تا به انتهای کانال، که انتهای هدفمان نیز بود رسیدیم.

وقتی آمار گرفتم با تعجب دیدم که غیر خودم هشت نفر دیگر بیشتر نمانده است و دشمن نیروهای پشت سر ما را قطع و رابطه ما را نیز با نیروهای خودی به کلی از بین برده است. اینک زمانی بود که باید از همین امکانات موجود استفاده می‎کردیم. سلاحهای بسیاری از هر نوع روی زمین ریخته بود. هر نفر از ما دو یا سه نوع سلاح برداشتیم.

دو به دو تقسیم شده و در فاصله سه متری یکدیگر موضع گرفتیم. سلاحهای ما ژ ۳ ـ کلاش ـ آرپی‎جی ـ و نارنجک دستی بود. توصیه کردم که سعی کنید در دید دشمن قرار نگیرند. زیرا اگر مجروح شوید هیچ امیدی برای مداوا نیست. چند دقیقه نگذشته بود که سرباز راونجی گفت: «فلانی نگاه کن، عراقیها جلو آمده و راه ما را سد کرده‎اند.» به عقب هم که نگاه کردیم عراقیها را دیدیم، خوب که دقت کردم دیدم عراقیها به خط زنجیری از دامنه ارتفاع بالا می‎آیند. راستش کار را تمام شده می‎دانستم. و منتظر شهادت بودم. یک لحظه همسر و بچه‎هایم در برابرم مجسم شدند. و تمام حرفها و قول و قرارها در ذهنم تداعی شد. گفتم: «خدایا، راضیم به رضای تو» یک لحظه به خود آمدم و فکر کردم که از دست دادن فرصت عاقلانه نیست. باید فکری و حرکتی کرد. سربازها را در سنگر جمع کردم و گفتم: «همان طور که می‎بینید در محاصره کامل دشمن هستیم. و حلقه محاصره لحظه به لحظه تنگ‎تر می‎شود. مسئله فرماندهی و فرمانبری به جای خود، لیکن ما در این جا یک روح در چند قالب هستیم و باید همه از خدا کمک بخواهیم. و با اتکاء به او مبارزه کنیم».

قرار گذاشتیم حلقه محاصره را از قسمتی که کانال را بسته بودند، باز کنیم، با یک بررسی متوجه شدیم که گروهی از عراقی‎ها که از عقب ما را محاصره کرده بودند پشتشان به ماست. و ما نیز با احتیاط خود را به بیست سی‎‌متری آنان رساندیم. به طوری که آنان اصلاً متوجه حضور ما نشدند، من نیز با اشاره فرمان می‎دادم. قرار شد چهار نفر از سه جهت مراقب اوضاع باشند و پنج نفر دیگر به صورت رگبار عراقیها را بزنند. با این منظور سلاحهای خود را تجهیز کردیم. و از آرپی‎جی به واسطه لو نرفتن موضعمان استفاده نکردیم. با فرمان من همگی شلیک کردند. گرد و غبار غلیظی به آسمان بلند شد و پس از فرو نشستن گرد و خاک متوجه شدیم که هشت نفر از عراقیها به هلاکت رسیده‎اند. ولی هنوز متوجه نشده بودند که از کدام سمت به آنها تیراندازی می‎شود. بالاخره پس از چند لحظه محل ما را یافتند و چند نفر شروع به تیراندازی کردند. چند نفری سر آنها را گرم کردیم و یک سرباز را از جناح دیگر به سراغ آنان فرستادیم. آن سرباز با مهارت خود را به پشت آنان رساند. و همگی آنان را به هلاکت رسانید. دشمن که نمی‎دانست این تیرها از کجا می‎آیند، به کلی کلافه شده بود. و شاید هم فکر می‎کرد که نیروهای ایرانی بسیار زیاد هستند!

با این تصور دشمن از درون کانال پا به فرار گذاشت. و ما نیز آتش خود را بر روی آنان گشودیم. با فرار این عده دیگر سربازان عراقی نیز فرار را بر قرار ترجیح دادند. و به این شکل حلقه محاصره شکسته شد و ما نجات یافتیم. وقتی به مواضع خودی مراجعت کردیم. همه از دیدن ما شگفت زده شده بودند. زیرا هیچ کس باور نمی‎کرد که ما بتوانیم از آن مهلکه جان سالم به در ببریم و ما خوب می‎دانستیم که امدادهای خداوند سبحان ما را از آن قتلگاه نجات داد.

حدیث جبهه/ یک برادر ارتشی

برداشتتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *